نویسنده مهرزاد شفیع پور
در اتاقی کوچک با دیوارهای رنگپریده و پنجرهای که نور کمجانش بر چهره زنی زمینگیر میافتد، فرشته نشسته است؛ معلمی بازنشسته که روزگاری ستون کلاس و پناه کودکان محله بود. امروز اما، در میان وسایل پراکنده، اتاق پر از زباله، لباسهای تلنبارشده و سکوتی که بوی فرسودگی میدهد، به سختی نفس میکشد.
خانهاش سالهاست از ریخت افتاده؛ نه فقط از فقر مالی، بلکه از فرسایش آرامِ امید و انزوایی که آهسته او را از جهان جدا کرده است. اضافهوزن، افسردگی و ناتوانی جسمی، حرکت را از او گرفتهاند و فرزندی که با بیماری روانی دستوپنجه نرم میکند، در همین آشفتگی زندگی میکند؛ بیپناه، بیچتر حمایتی و گرفتار چرخهای که هر روز تنگتر میشود.
فرشته، در این اتاق تنگ، تنها یک زن نیست؛ او تصویری از فرسودگی خاموشی است که سالها در سکوت روی هم تلنبار شده و اکنون در زندگیاش فوران کرده است.

