مهرزاد شفیع پور: گزارشی پیرامون جهان بینی گذشته و حال ما ایرانیان نسبت به پدیده امراض همه گیر چون طاعون، وبا و کرونا
• تاریخ همواره معاصر است…
یک گزارش تاریخی از نسبت وبا و قرنطینه
آرش حیدری: در 1904 که ملا حسن ممقانی از زیارت کربلا بازمیگشت، طبق آمارهای بانک سلطنتی سالانه حدود 75 هزار زائر به اماکن مقدس عراق میرفتند، خبر بروز وبا رسید. دولت به قصرشیرین دستور قرنطینه داد و مأموران بلژیکی که گمرکات را میگرفتند مأمور اجرای حکم شدند. قرنطینه کردن زائران اعتراضات و خشم عمومی را برنگیخت و نهایتاً همراهان ممقانی که حدود 800 نفر بودند قرنطینه را شکستند و وبا به ایران وارد شد و اولین جا کرمانشاه را دربرگرفت. انگلستان به مسئله وارد شد و تلاش کرد قرنطینه را برقرار کند اما ممقانی این اقدام را توهین به زائران میدانست او همراهانش به قم رفتند. ممقانی کماکان با قرنطینه و گرفتن عوارض گمرکی از زائران مخالفت میکرد. او به حرم عبدالعظیم حسنی (ع) رفت و مظفرالدین شاه مجبور شد به دیدار او برود. در این دیدار مظفرالدین شاه مسائل را به او بازگو کرد. ممقانی کاسهای آب خواست و دستهایش را در آن شست و از شاه خواست آن را بنوشد. شاه تشکر کرد و پذیرفت. با ورود وبا 1904به تهران مظفرالدین شاه مانند پدرش که در سال 1892 از وبا گریخته بود به کوهستان و ییلاق پناه برد. با ورود وبا به اردوی شاهی مظفرالدین شاه از پزشکان اروپاییش خواست او را به روسیه ببرند اما اطرافیانش به او خاطرنشان کردند که بعد از این کار بازگشتش به سلطنت دچار مشکل خواهد شد. شاه با اردوی کوچکی از اواسط ژوئیه تا اواسط سپتامبر در انزوا به سر میبرد و به گفته وزیر مختار انگلیس هیچ کار دولتی در این برهه انجام نمیشد.
در این گروه ممقانی به سبزوار و بعد به مشهد رفت و وبا را با خود به آنجا برد. شستن رختخواب مردهای که از مشهد بازمی گشت در رودخانهای که آب یک روستا را تأمین میکرد، کرمان را اسیر وبا کرد و حاکم کرمان در 25 ژوئیه از کرمان گریخت. کنسول انگلیس در کرمان، پرسی سایکس، طبق معمول با انرژي تمام سعی کرد تا مقرراتی را در زمینهي ممنوعیت فروش میوه وضع کند و نیز دستور نظافت خیابانها را داد. اما همهي مأموران دولتی که اختیار و اقتدار لازم جهت این کارها را داشتند قبلاً به نواحی روستایی گریخته بودند. شدت بیماری به گونهای بود که همه چیز را متوقف کرد و بین ماههای آگوست و اواسط دسامبر هیچ کاروانی از بندرعباس به کرمان نیامد بیماری از بصره به بوشهر و سپس به شیراز وارد شد. بسیاری از ساکنان شیراز به خاطر شیوع سرخک قبلاً از شهر گریخته بودند کنسول انگلیس، تی.جی.گراهام از قائم مقام شهر، سالار السلطان، درخواست کرده بود تا ترتیب نظافت خیابانها را بدهد اما کار چندانی در این زمینه انجام نشده بود. به علاوه مأمور انگلیس توصیه کرده بود که هرگونه شست و شوي لباس در رودخانه هاي سمت جنوب و غرب شیراز ممنوع شود، زیرا بخش عمدۀ این آبها به سوي شهر جاري می شود و در آنجا جهت نوشیدن مورد استفاده قرار میگیرد؛ اما این پیشنهاد چندان عملی نبود.
وجود وبا در شیراز در 12 ژوئیه تأیید شد، تا این زمان شعاعالسلطنه و ملازمان او از شیراز گریخته بودند. در 17 ژوئیه، نمایندۀ ارشد انگلیس، ناخدا اچ.کندون از بوشهر به شیراز رسید و سعی کرد که فروش میوه را ممنوع کند، اما هیچ مقام دولتی در شهر باقی نمانده بود تا چنین فرمانی را صادر کند. او به ابتکار خود آگهیهایی را چاپ و توزیع کرد که برخی از اقدامات احتیاطی اولیه در مقابل این بیماري را بیان میکرد. با این حال، نرخ مرگ و میر به ویژه در پادگان شهر بالا بود و گراهام برآورد کرده که حداکثر تعداد تلفات در هر روز حدود 700 نفر بود. آمار رسمی 3500 و آمارهای دیگر 5000 نفر تلفات را تخمین زدند که ده درصد جمعیت شیراز را شامل میشد. وبا خوزستان را نیز در بر گرفت و حدود 3000 نفر از جمعیت 16 تا 28 هزار نفری اهواز را کشت. فعالیتهای تجاری تا اواخر نوامبر به کلی متوقف شد. عایدات گمرکی مطمئنترین درآمد دولت مرکزی بود که به کلی متوقف شد و جنگ روسیه و ژاپن هم در 1904 حجم تجارت با روسیه را کاهش داده بود. حدود 13000 نفر از جمعیت 250 تا 280 هزار نفری تهران هلاک شدند. گریختن حاکمان محلی هم موجب بالا رفتن دزدی و غارت و هرج و مرج شد.
منبع: بورل، آر. إم. (1392) همه گیري وبا در ایران (1904م) برخی از ابعاد جامعۀ قاجاري، ترجمه: فریده فرزي؛ زهرا نظر زاده. خردنامه، شماره 11.
منبع: کانال تلگرامی آرش حیدری: https://telegram.me/HeydariArash
• اجتماعِ وبازدگان: انکار زندگی یا دفاع از جامعه
آرش حیدری: نفسها پاییده میشوند. در پس هر لمسی عفونتی مرگبار نهفته است. نه! این صدای یک سرفه نیست، صدای چرک و عفونتی است که بنا است ما را در رباید. انکار جامعه، انکار با هم بودن، انکار زندگی. این فقط یک بیماری نیست، این فریاد انکار زندگی است، گریختن از یکدیگر چیز تازهای در این سرزمین نیست؛ سالها است آموختهایم از یکدیگر بگریزیم؛ این تجلیِ عفونتی مرگبار است که سالها است زندگیِ اجتماعی ما را انکار کرده است. این وحشت وحشتی تاریخی است. وحشتی وبازده در سرزمینی که خویِ قحطیزدگان بر آن غالب شده است. و راهزنانی که جمع متلاشیِ وبازدگان و قحطی زدگان را بهشت خویش میپندارند. «دیگری=او=تو» نه یک لحظۀ انسانی، نه یک چهره، نه یک صدا، نه یک همچون من؛ دیگری تنها و تنها یک دشمن است، دشمنی که در پس هر نفسش دشنهای نهفته است که بنا است در سینۀ ما فرو شود. این وضعیتِ اضطراری نه یک استثنا که قاعدۀ زیست 150 سال اخیر ما بوده است.
در سال 1249ش. وبا و قحطی توأمان شد. به قول امینالضرب، روزانه صد تا صدوپنجاه تن میمردند. در بینشاط بهارِ 1250 قحطی ادامه داشت و وبا دوباره پدیدار شد. امینالضرب شمار کشتهشدگان این وبا را روزانه 200 تا 400 نفر میداند. وبا و قحطی و راهزنی توأمان شد. در نامهای که عبدالحمید اصفهانی به محمد حسین امینالضرب زده است، مینویسد که در خراسان «آدم را میکشند، گوشت او را میخورند، دیگر چه رسد به اسب و الاغ. هر روز در مشهد آدم میگیرند که سگ کشته و گوشت او را آورده و فروخته است». در همین سال در قوچان 12.000 نفر مردند. امینالضرب مینویسد که اگر دولت فکری به حال مردم نکند اکثری از رعایای ایران و ارامنهی سلماس و ارومیه کوچ میکنند و این خسارت بزرگی است به ایران (ناطق، 1356، ص. 37).
اعتمادالسلطنه ذیل خاطرات سال 1272ش. مینویسد: «وبا در تهران شدت كرده است و از چهار و پنج نفر به روزى بيست و پنج الى سى نفر رسيده، وحشت غريبى به مردم مستولى شده است. با اينكه وباى پارسال بلاى عام بود، مردم اينقدر وحشت نداشتند. علىالخصوص خود من كه نه خواب دارم و نه خوراك و دائم در تزلزلم» (ص. 909).
در افضلالتواریخ میخوانیم:
و اللّه! به رأىالعين ديدم كه مردم در سر گذرها از گرسنگى مىمردند. آن وقت، سايرين جمع شده، به دهان او نان مىگذاشتند. … مردم بيچاره اگر بچه را پنجساله يا ششساله، كه مميز نبود، گول زده، به خانهی خود برده، او را كشته، در ديگ انداخته و جوشانيده مىخوردند. بچهخوره يك عنوانى بود كه اگر اغنياء مىخواستند بچههاى خود را بترسانند» (افضلالتواریخ، ص. 394).
ناطق سندی را از 1215 ه.ش نقل میکند که در هنگامۀ بروز وبا چنین به محمد شاه نوشتند: «قبل از ناخوشی همۀ خلق و رعایای مملکت امیدوار بودند که حافظ مردم دولت است؛ زیرا احتیاج کل به درب خانه است، پس اهل درب خانه باید کسانی باشند که از عهدۀ مهمات این مملکت برآیند و تدبیر و روشنبینی داشته باشند. لیکن در این مصیبت، خلاف آن رفتار به ظهور رسید. اهل درب خانه پراکنده و متفرق شدند و امورات لازمه را به تعویق انداختند و قانون و قواعدی که به جهت پایداری و استحکام دولت و ملت در نظر داشتند معوق ماند و از این روست که امروز در پایتخت شکایت است و کار مردم به فقر و فلاکت کشیده است (ناطق، 1356، ص. 45)
در ذیل وقایع 1214 ش. در مرآتالبلدان آمده است در همین اوقات، مرض وبا در دارالخلافه اشتداد یافت. حضرت پادشاهی به شمیرانات تشریف بردند… و در این سال هشت هزار نفر از اهالی دارالخلافۀ تهران به مرض وبا درگذشتند (صص. 917-915). در سال 1322ق. (1283ش.) که سالهای منتهی به انقلاب مشروطه است وبا دوباره به ایران میزند: «مردم يا از وحشت منتظر بودند، يا واقعا سرايت كرده بود، كه ثلث اهل طهران فرار كردند» (دیوانبیگی، 1382، ص. 244).
شاید از خلال چنین وحشت بیمارگونی از لحظهای نوپدید بتوان سخن گفت، چیزی نو در آستانه بیتابی میکند و آن چیز تنها و تنها دفاع از بدنهای به هم متصل ما است. وبا و قحطی دو میانجیِ اصلیِ گذار به مشروطه بودند. وبا و تلاقیش با قحطی و برآمدن فهم نوپدیدی از زندگیِ اجتماعی و نسبتش با حکمرانی، چیزی را در تاریخ معاصر ایران پدید آورد که هنوز هم پسلرزههایش در اکنون جاری است: با هم بودن و با هم از جامعه دفاع کردن؛ ایدۀ سرنوشت مشترک. کرونا ما را نخواهد کشت آنچنانکه وبا و طاعون نیز چنین نکردند، آنچه ما را ویران خواهد کرد انکار زندگی است و انکارِ سرنوشتِ مشترکی که زندگیِ ما را به هم گره زده است. مراقبت از بدنِ خود یک چیز است و مراقبت از بدنهای به هم متصل «ما» چیز دیگر. بدنِ ما بدونِ اتصال با بدنهای دیگر تجزیه خواهد شد. باید بازیافت آنچه را که ویران شده است: «ما»
منبع: کانال تلگرامی آرش حیدری: https://telegram.me/HeydariArash
• روایت کنت دوگوبینو دیپلمات فرانسوی از ایران وبا زده ….
حدود ۱۶۳ سال پیش با کمک جارچی ها از مردم می خواستیم سبزی خام و میوه خام نخورند…
آب را قبل از شرب بجوشانند….
اما مردم به توصیه ها گوش نمی دادند می گفتند :
«.. مرگ و زندگی دست خداست و مرض از جانب خدا می آید اگر خواست می میریم اگر نه زنده می مانیم….»
مردم چنان می مردند که انگار برگ از درخت می ریزد.
بیش از یک سوم جمعیت تهران بر اثر وبا جان دادند.
بهزودی چند تن از اطرافیان ما از بیماری وبا مردند و من که وضع را اینچنین دیدم برای فرار از این مرض تهران را ترک کرده و به تبریز فرار کردم تا از ایران خارج شوم …
ولی شیوع بیماری به قدری بود که تقریبا تمام آبادیهای وسط راه را خالی از سکنه کرده بود.
اصول قرنطینه که حتی در اعصار قدیم مرسوم بود در این کشور مرسوم نیست به همین خاطر یک بیماری مسری به سرعت برق در این کشور منتشر می شود.
تنها تغییر فصل می تواند این مردم را از کام مرگ نجات دهد.
منبع: کانال تلگرامی تاریخ_معاصرایران: https://t.me/joinchat
• قرنطینه در عهد قاجار
هما ناطق: وبا بلای جان ایرانیان بود و هر از گاهی در گوشهای از ایران در ابعاد محلی یا سراسری تازیانههای مرگبارش مردم را به خاک سیاه مینشاند.
بیماری هر جا میرسید تارومار میکرد و به دهستان و شهری دیگر میتاخت.
از زمان امیرکبیر اطلاعرسانی دربارۀ وبا آغاز شد.
در روزنامۀ وقایع اتفاقیه دربارهاش مطلب نوشته میشد و جزوهای با عنوان «قواعد معالجۀ وبا» در اختیار روحانیان و کدخدایان گذاشته شده بود.
او همچنین برای اجرای قاعدۀ «گراختین» (همان قرنطینه) دستوراتی داد.
برای مثال دستور امیرکبیر به حاکم کرمانشاه را برای اجرای قرنطینه بخوانید:
«از قراری که… کارپرداز اول دولت علّیه مقیم دارالسلام بغداد نوشته است، ناخوشی وبا همۀ عربستان را فراگرفته و از اول خانقین الی نجف طغیان تمام دارد.
اهالی بغداد کاملاً متفرق شدهاند…
چون آنجا معبر عام است و هر روزه زوّار عتبات و سایرین به همه ممالک محروسه تردد دارند، بسیار لازم است که برای محافظت ممالک محروسه از آلودگی ناخوشی مزبور و نشر و سرایت آن… بنای گراختین [= قرنطینه] که منفعت آن به کرات به تجربه رسیده است، گذاشته شود.
لهذا میشود که… به زودی گراختین را در اول دخول زوار و مترددین به خاک علّیه داده باشد…»
اما اهمیت و لزوم قرنطینه برای مقامات ایران چندان آشنا نبود.
برای مثال چند سال بعد وقتی دولت عثمانی به دلیل شیوع عمومی وبا مرزها را بسته بود…
میرزا آقاخان نوری میگفت:
«از حالت قرانتین دولت عثمانی به ستوه آمدهایم!»
میگفت باید به دولت عثمانی حالی کرد اصلاً حق ندارد وضع قرانتین بگذارد.
گویا حاکمان عثمانی درک بیشتری نسبت به ضرورت قرنطینه داشتند.
اعتمادالسلطنه دربارۀ وبای ۱۲۷۱ شمسی (۱۸۹۲ م) با لحن خودانتقادی میگوید:
«سلطان عثمانی از جیب خود ۱۵۰ هزار لیره خرج قرانتین حدود خود نمود که رعیتش را سالم بدارد. این نوع حفظ جان رعیت را میکنند».
سالها پیش از آن در حدود 1857 در محدودۀ گستردهای از جهان وبا شیوع یافت، به پیشنهاد فرانسه کنفرانسی برای مقابله با وبا برگزار شد و از جمله در این کنفرانس از ایران به دلیل انتقال جنازه از ایران به نجف انتقاد شد.
سفیر ایران در ترکیه به این ادعا پاسخ داد و منکر این بود که جنازه باعث انتقال بیماری شود. او میگفت:
«از درجۀ امکان خارج است که به مغز فرنگیها توان نمود که حملونقل اموات مُخل صحت عمومیه نیست.
فدوی [= اینجانب] نیز در تدارک ادله و براهین میباشم که حمل نعش اموات هیچ وقت وسیلۀ ایجاد ناخوشی وبا نشده است.»
در دوران ناصرالدین شاه، پزشک مخصوص او، دکتر طولوزان کوشید «مجلس حفظالصحه» (چیزی معادل شورای عالی پزشکی) در ایران تشکیل شود که یکی از اهداف اصلی آن مبارزه با وبا بود.
این مجلس در یازدهم اسفند ۱۲۴۶ شمسی (۱۸۶۸ م) تشکیل شد.
هدف آن چنین ذکر شده بود:
«مسائل متعلقه به حفظ صحت عامۀ ایران و نگاهداری جمیع بُلدان این مملکت از امراض شایعۀ وبائی».
از خدمات دکتر طولوزان این بود که موارد شیوع وبا در سالهای گذشته را بررسی کرد و با تأکید بر لزوم قرنطینه ذکر کرد:
«علت عمدۀ شیوع وبا عبور سیاحان و کاروانها و زوّار است… به گاه لزوم در معابر معینه و مشخصه عبور مالالتجاره یا کاروان و یا زوّار را قدغن بلیغ [= اعلام] نمایند، یعنی قرانتین بگذارند، میتوان متعهد شد این گزند در خارج مانده، سرایت به بلاد داخله نخواهد نمود…
وبا مرضی است که منتقل میشود به واسطۀ عبور مالالتجاره و به خصوص مردمان از بلادی که گرفتار آن هستند، به شهرهایی که از گزند آن محفوظند.»
همین ادارۀ صحه در شهریور ۱۲۶۸ (۱۸۸۹ م) گزارش داد دستورالعملی برای پیشگیری از وبا به ولایات فرستاده شده است.
در این دستورالعمل آمده بود اگر فرد مبتلا به وبا در خانهای پیدا شد، اهل خانه آنجا را برای پانزده روز ترک کنند، بیمار در فضای باز نگهداری شود و خانه با «آب و آهک و دود گوگرد و زاج و نمک» عفونتزدایی شود.
گفته شده بود اگر در شهری وبا آمد، مردم خانهها را ترک کنند و در زیر چادرها جدا از یکدیگر منزل نمایند…
بهتر آن است که از شهر بیرون روند.»
البته همۀ اینها عملاً راه به جایی نمیبرد.
زیرا رجال سیاسی گاه اصل شیوع را انکار میکردند.
مانند حکیمالممالک که نزد ناصرالدینشاه چاپلوسانه میگفت:
«الحمدلله به زیر سایۀ شاه نه وبا داریم نه بلا، نه جنگ داریم و نه منگ». یا وجود وبا را به دلایلی مهمل نسبت میدادند:
میگفتند دلیل وبای گیلان پرخوری و سختی هواست و دلیل وبای خراسان اراجیف و تخلفگویی است!
برخی روحانیون نیز چاره را در روضهخوانی میدیدند و خوردن تربیت سیدالشهدا را تجویز میکردند.
برگرفته از کتاب «مصیبت وبا و بلای حکومت» نوشته هما ناطق
منبع: کانال تلگرامی تاریخ_معاصرایران: https://t.me/joinchat
بیماری و خرافات در تاریخ ایران..
علی مرادی مراغه ای: بچه که بودم در روستایمان، بر هر چیز با ارزشی که داشتیم حرز و تعویذ و یا چند دانه اسپند می بستند مثلثی شکل در پارچه ای گذاشته و بر لای لباس یا بالش مان میگذاشتند گاهی از سر شیطنت یا کنجکاوی کودکانه، در خفا آنرا باز کرده و با یک صفحه از مشق یا املای خودمان عوض میکردیم اما هیچ اتفاقی نمی افتاد!…
البته بر پیشانی گاومان یا گوسفندمان نیز از این حرزها بسته میشد تا از هر گونه زخم چشمی در امان ماند و شیرش فراوان گردد. حتی بعدها که تکنولوژی آمد و برای شخم زمینها از رومانی تراکتور آمد یادم می آید که عین همان را بر تراکتور هم میبستند! این نشان میدهد که ظاهرمان در اثر دلارهای نفتی تغییر می یافت اما باطن مان همچنان دست نخورده باقی میماند مثل لايه نازک شيرينی می مانیم که روی قرص های تلخ کشيده میشود تا هنگام بلعيدن آسان گردد!.
پس، زمانی که مرحوم سیدحسن تقی زاده در ایام جوانی در برلین در مجله کاوه فریاد میزد«ریشه تمدن غرب مدارس،کتابخانه و ادبیات علمای غرب نیست بلکه همان راه آهن است»(مجله کاوه،شماره 1 مورخه22ژانویه1920.ص1)او اشتباه بزرگی مرتکب میشد و برداشتی بغایت سطحی ، مادی و فن زده از آن دنیای جدید داشت….
بعدها دیدم شاردن در سفرنامه اش صدها سال پیش، دقیقا به مواردی در نقاط مختلف ایران اشاره کرده که انگار روستای ما و خود ما را به تصویر کشیده یعنی، اولا در این چند صد سال، ذهن ما آدمها برعکس ظاهرمان، هیچ تغییری نیافته و تکان نخورده بود ! و ثانیا اینکه، بدبختی های مردم در همه جا، چقدر شبیه هم هستند هر چند خوشبختی شان ممکن است متفاوت باشد! شاردن مینویسد:«بر اثر انتشار خرافات و موهومات، مردم حتّى براى دفع شرّ از حيواناتشان به گردن آنها دعا می آويزند، يا به قفس پرندگانشان تعويذ می بندند درازى برخى از اين عزايم و طلسمات،گاهى به دوازده پا میرسد؛ حتی برخى،دعا را به چيزهاى بی جان می بندند، چنان كه دكانداران تعويذ و طلسم را به در دكان خود می آويزند تا محل كسب آنان از هرگونه گزند و زيان در امان، و بازارش گرم و مشتريهايش زياد باشد»(سفرنامه شاردن…ج1.ص۴۵۶)
البته تنها مردم ،گرفتار خرافات نبودند بلکه خودِ شاه صفی نیز چنین بود! او دچار بیماری سختی شد که اطبا چون از معالجتش درماندند بهانه آوردند كه«هم ساعت تاجگذارى پادشاه سعد نبوده و هم خطبه خوان اهليّت نداشته؛ بنابراين بايد دوباره تاجگذارى کند در نتیجه، اين بار محلّ تاجگذارى چهل ستون معيّن و شيخ الاسلام ديگرى براى خواندن خطبه انتخاب شد و مراسم تاجگذارى از نو تکرار شد» البته همین شاه خرافاتی چنان عیاش و شهوت ران بود که«در عرض سه سال اول سلطنتش افزون بر صد بار راه ميان كاخ سلطنتى را تا بيرون شهر قرق كرد تا حرمسرايش را براى گردش به آباديهاى خارج پايتخت ببرد»(سفرنامه شاردن…ج5.ص ۱۸۶۲)
وقتی در زمان ناصرالدين شاه وبا آمد چون مردم از وجود ميكروب وبا و قرنطینه کردن و محافظت جان خود در برابر ورود اين ميكروب موذى به داخل معده آگاه نبودند در نتیجه، به تعليمات و دستورات پزشكى جدید گوش نمیکردند«اكثريت، اسير دام خرافات و موهومات بودند، وبا را به نحوى توجيه میكردند كه آن عكس العمل كردار بدشان بوده که براى برانداختن مردم ناسپاس مأموريت دارد»!(تاریخ لرستان:روزگار قاجار…ص ۲۸۶)
هانرى رنه كه در زمان مظفرالدين شاه به ايران آمده مینويسد:«جمعيت ايران دائما رو به تقليل میرود. يكى از علل مهم اين تقليل، محيط رقت آورى است كه دختران را در صغر سن وادار به ازدواج مینمايند آنها مجبورند دورۀ شيردادن به كودكان را طولانى كنند و در نتيجه خيلى زود نشاط جوانى را از دست میدهند.عدم نظافت و آشنا نبودن با دستورات بهداشتى موجب توليد افكار موهوم و خرافاتى شده. در موقع بروز امراض مسريه، مانند طاعون، تيفوس، اسهال…به چيزهاى موهومى متوسل میشوند»(راوندی،تاریخ اجتماعی ایران…ج2.ص۵۴۰)
شاید اگر در مورد خرافات ما، کتابی نوشته شود به نظرم به مراتب حجیم تر و کلفت تر از تمامی کتابهایی خواهد شد که در مورد تاریخ علم و آگاهی نوشته شده، تاریخ نابخردی آدمیزاد، به مراتب گسترده تر از تاریخ خردمندی آنهاست…چنانكه، آب هميشه به پستى و گودی حرکت میکند، خرافات نیز همیشه بر افكار اشخاص حقیری استيلا می يابد كه بسبب ترس و جهل، افسرده و پژمرده شده اند آنان از ترس به خرافات چنگ میزنند تا در سایه آن امنیت و آرامش کذایی پیدا کنند…
منبع: کانال تلگرامی تاریخ_معاصرایران: https://t.me/joinchat
• وبا و حماقت!
احد کسروی: نجات احمقان آسان نیست!
بیماری وبا که در ايران پيداشد
در تبريز نيز كشتار بسيار كرد…
از كوچهها قرآن آويزان کردند ، تا هر كس از زيرش بگذرد در امان باشد..
در کوچه ها فرش گستردند و نذرها کرده
و روضه خوانیها بر پا کردند…
یکروز پسر آیت الله تبریزی را سوار خر کرده در كوچههای تبریز چرخاندند تا مردم دست و دامنش را ببوسند و به وبا گرفتار نشوند!!!
پسر، خود وبا گرفت ومُرد…
مردم بجای اینکه به عقایدخود شک کنند گفتند:
«آقا بلا را به تن فرزند خود پذيرفت، تا ما را نجات دهد»!
و به باورشان به خاندان آیت الله تبریزی صدها بار افزوده شد!»
برگرفته از کتاب : «…زندگانی من…» نویسنده : احمد کسروی…
منبع: کانال تلگرامی تاریخ_معاصرایران: https://t.me/joinchat
